دلم برات تنگ شده
اشکی که تو چشمام جمع شده از همه ی سلول های بدنم نشات می گیره که هنوز نبودنت رو نپذیرفتن.
یادته! مامان و بابای خودت که نتیجه هاشونم دیده بودن، هنوز یه وقتای می گفتی "هنوز باورم نشده مامان و آقو مردن"
و حالا من چطور می تونم باور کنم؟
دیشب اومدی به خوابم. گویا یه خواب طولانی هم بود اما هیچیشو یادم نمیاد. هیچیش.
تعجب می کنم از این روزگار
هر وقت اومدم خاطره ای از تو یا مامان بنویسم. گفتم نه. شاید یکی مامان یا بابا نداشته باشه ناراحت بشه. و حالا حسرت می خورم که چرا ازت ننوشتم تا حالا بتونم بخونمشون و خاطرات برام زنده بشن و دلم لبخند بزنه.
و حالا خودم شدم جز اون آدم هایی که نگرانشون بودم.
خدایا! آیا منظورت اینه که نگران کسی نباشم؟
یعنی بیام همین طوری هر چی دوست دارم بنویسم؟
یعنی کاری به احساسات دیگران نداشته باشم؟
۱. چند شب پیش مامان خواب می بینه که بابا اومده براش جانماز پهن کرده رو به قبله و مامان می ایسته که نماز مغرب و عشا بخونه. بابا هم رو به روی مامان ایستاده بوده برای نماز خوندن. این یعنی چی؟