تبليغاتX
چه ناگهانی به خاطره ها پیوستی
چه ناگهانی به خاطره ها پیوستی
الَّذينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
Fri 25 May 2012
نماز لیله الرغائب ...  
بابام زیاد اهل مستحبات نبودن. اما در مورد واجبات خیلی دقت داشتن. البته نماز شب هم خیلی شب ها می خوندن و حتی این اواخر انگار بیشتر از قبل نماز شب می خوندن.
پارسال اولین سالی بود که من نماز لیله الرغائب خوندم. وقتی از بابام پرسیدن نماز دیشبو خوندی؟ به شوخی گفت: کیمیا خونده. جای ما هم خونده.
عزیزم. نمی دونم چرا این حرفش اینقد به دلم نشست. و شاید همونجا بود که نیت کردم ثوابش برای بابامم باشه.

 

شب جمعه هست و اموات چشم انتظار...
برای شادی روح اموات و شادی دل زنده ها، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و احشرنا معهم

Wed 23 May 2012
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا ...  

همسایمون رفته بودن سر خاک خواهرش بعد می بینند اون طرف تر که تشییع جنازه هست همه جیغ می زنند و فرار می کنند. میرن ببینن  چه خبره می بینند جنازه پررررررر از مورچه هست. که نمیشه بهش دست زد. خلاصه پرس و جو کردن ببینن چرا اینجوری شده و فهمیدن که یکی از نزول خورهای بزرگ بوده. (قبلشم تو سردخونه بوده) هر کی هم خواسته عکس و فیلم بگیره خانوادش نذاشتن.

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

 

یعنی اونای که باید، پند می گیرن؟

امام علی (ع): پند بسیار است و پندگیرنده کم.

 

پ.ن: حلول ماه رجب خدمتتون تبریک عرض می کنم. ان شاالله که بتونیم به نحو احسن از این ماه بهره مند بشیم. شب جمعه هم که لیله الرغائب هست و اعمال مخصوص خودش که می تونید تو مفاتیح بخونید.

التماس دعا داریم. تو اعمالی که به جا میارین همه ی اموات و زنده ها و بابای منم دعا کنید لطفا.

اللهم عجل لولیک الفرج

برای شادی روح پدرم اللهم صل علی محمد و آل محمد.

 

Sun 20 May 2012
حرف های هر ثانیه ی وجودم که گاهی نوشته میشه ...  

دلم برات تنگ شده

اشکی که تو چشمام جمع شده از همه ی سلول های بدنم نشات می گیره که هنوز نبودنت رو نپذیرفتن.

یادته! مامان و بابای خودت که نتیجه هاشونم دیده بودن، هنوز یه وقتای می گفتی "هنوز باورم نشده مامان و آقو مردن"

و حالا من چطور می تونم باور کنم؟

دیشب اومدی به خوابم. گویا یه خواب طولانی هم بود اما هیچیشو یادم نمیاد. هیچیش.

 

تعجب می کنم از این روزگار

هر وقت اومدم خاطره ای از تو یا مامان بنویسم. گفتم نه. شاید یکی مامان یا بابا نداشته باشه ناراحت بشه. و حالا حسرت می خورم که چرا ازت ننوشتم تا حالا بتونم بخونمشون و خاطرات برام زنده بشن و دلم لبخند بزنه.

و حالا خودم شدم جز اون آدم هایی که نگرانشون بودم.

خدایا! آیا منظورت اینه که نگران کسی نباشم؟

یعنی بیام همین طوری هر چی دوست دارم بنویسم؟

یعنی کاری به احساسات دیگران نداشته باشم؟

 

۱. چند شب پیش مامان خواب می بینه که بابا اومده براش جانماز پهن کرده رو به قبله و مامان می ایسته که نماز مغرب و عشا بخونه. بابا هم رو به روی مامان ایستاده بوده برای نماز خوندن. این یعنی چی؟

 

Wed 16 May 2012
حافظه ی کم ظرفیت ...  

بهت اصرار می کنم

اصرار می کنم بیای به خوابم

بیدار میشم

می بینم به خوابم نیومدی

ازت ناراحت میشم

گاهی گله می کنم

ربع ساعت بعد

یک ساعت بعد

یک روز بعد

یادم میفته اومدی به خوابم. ولی هر چی فکر می کنم یادم نمیاد چه خوابی.

می دونم

می دونم حداقل هفته ای یکی دو بار میای به خوابم.

اما نمی دونم چرا تو ذهنم نمی مونه.

بعد خجالت می کشم.

میگم ببخشید.

مشکل از حافظه ی من بود.

 

وقتی بهش می گفتی نمیشه، می گفت مگه کار نشد هم داریم؟

"کار نشد نداریم" جمله ای بود که زیاد ازش می شنیدیم. و الحق وقتی برای کاری که نمی شد بهش مراجعه می کردی یه راهی برای شدنش پیدا می کرد.